
امروز یه روزی بود که با صدای اذان صبح شروعش کردم حس خیلی قشی بود حس میکردم خدا داره صدام میزنه وقتی در حین اذان گفتن چشمامو باز کردم وقتی وضو گرفتم و چادر نمازمو پوشیدم و ازته دلم خدا رو صدا زدمxa0 بعدشم xa0نشستم سر درس ولی خیلی هوا سرد بود خوابم برد تا ۶صبحxa0 ولی بعدش دیگه نخوابیدمxa0 و تا ظهر بکوب خوندم طوری که چشمام داشت از کاسه بیرون میزدxa0 هییی خدا دوتا چشم قشنگ داشتیم اونم کور شد رفت خخخخخ بعدشم بعد ناهار خاستم درس بخونم سر کتاب خوابم برد وای که خواب سر کتاب کیف میده تا ۳نفهمیدم چی شد هو...
ادامه مطلب